تبلیغات ببین... خنده دار نخواهد بود اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند و به من و تو نگاه کنند؟ و خنده دار نخواهد بود اگر آنها ما را توی قفس بگذارند و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند! و خنده دار نخواهد بود اگر کرگدن ناگهان فریاد بزند: ((زیاد به قفس نزدیک نشوید من می ترسم! چون آدمها واقعا خطرناک هستند...)) ![]() | |
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 10:11 ق.ظ | لینک ثابت

نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 10:11 ق.ظ | لینک ثابت
خدایا!
به من کمک کن،
به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،
خدایا!
به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش
بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.
خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و
شیرین ترین دعاگر باشم.
خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع
آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در
گوشش سر دهم ،
خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق
بگذارد و پذیرا شود
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 02:11 ق.ظ | لینک ثابت
امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست !
من که همسایه نزدیک شقایق بودم
پاشدم آمدم اینجا چه کنم ؟ یادم نیست !
من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ؟
و بنا شد که دلم را چه کنم ؟ یادم نیست !
من نشانی دل در به درم را خوانم !
از تو پرسیده ام ، اما ، چه کنم ؟ یادم نیست !
این نوشته غزل کیست که من میخوانم ؟
اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !![]()
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 02:11 ق.ظ | لینک ثابت
سلااااااااام
این پستم یه کوچولو با پستای قبلیم فرق داره![]()
جونم می دونم الان خوابی
ولی من خوابم نمی بره
می دونی چرا؟
خودم می گم نیم ساعت پیش از خواب بیدار شدم
اخه خواب تو رو دیدم
این قدر خوش گذشت که نگووووو![]()
نمی دونم چرا این قد دلم برات تنگ می شه![]()
یعنی می دونم...... چون دوستت دارم![]()
می دونی چه
خوابی دیدم
خواب دیدم
داری برام گیتار می زنی
همون اهنگی رو که دوست دارم
منم همون جوری نشسته بودم
نگات می کردم چقدر خوش گذشت![]()

کاش می شد دوباره ببینم![]()
اما حیف![]()
نصفه شبی بی خوابی زده به سرم
واااای اگه الان مامانم منو پشت کامپوتر ببینه![]()
اول یه دعوای حسابی بعدشم
میبرتم تخت خواب
عین نی نی کوچولو ها
هر چی می گم مامان جان من بزرگ شدم
و از این حرفا........اصلا مگه کسی گوشش بدهکاره![]()
همش بکن، نکن![]()
اوووووووووف
خوب بگذریم![]()
حوصله ام سریده
چیکار کنم؟
اها یه فکر بچه ها بیاین توپ بازی کنیم
نصفه شبی حال می ده هااا![]()
بیدار شین ....
بیدار شین چرا خوابیدین؟![]()
اصلا نمی خوام![]()
میرم با م جونم بازی می کنم![]()
![]()
اره بذار توپامو ببرم

.......
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 02:11 ق.ظ | لینک ثابت

دل دیونه من هنوز در اشتباهه
اگر چه مهربونه ولی غرق گناهه
دل من اروم نداره
به چشمام زاری میده
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 02:11 ق.ظ | لینک ثابت
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 01:11 ق.ظ | لینک ثابت



یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ... 


بودن و نبودنش فرقی نداره ...
تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...
قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده
نوشته شده توسط پوریا جون در جمعه 25 آبان 1386 ساعت 01:11 ق.ظ | لینک ثابت
نوشته شده توسط پوریا جون در پنجشنبه 24 آبان 1386 ساعت 09:11 ق.ظ | لینک ثابت
زندگی دایره هست
مرکزش صفربزرگ
و منم داخل آن
و تویی نیز چو من
و من و تو با هم
می توانیم که از صفر بسازیم عددی
و به اندازه خود حجم این دایره را بیش کنیم
گرچه صفریم ولی گسترش خویش کنیم
پس اگر من به تو یاری نکنم
و تو مانی بی من یا بمانم بی تو
آسمان بی کس و بی مهر شود
دایره خالی وبی مصرف و خود صفر شود

نوشته شده توسط پوریا جون در پنجشنبه 24 آبان 1386 ساعت 09:11 ق.ظ | لینک ثابت
یارب این حال پریشانم بین
این همه رنج و ستم بر قلب بی جانم
آتش عشق در این شب چه سوزی دارد
این صدای گریه ام از هجر یارانم بین
صبحدم حال دلم بی تاب شد
جان من این شعله ی افتاده بر بامم بین
ای که رحمانی ، رحیمی ، آشنایی و صمیمی
بر هوای قلب من این سیل بارانم بین
من در این عهد بجز غم ندیدم یاری
یارب این افسرده ی دست به دامانت بین
ای فدای آنهمه لطف که بر من کردی
در جهان این سوگ من در حق جانانم بین
امشب این کاسه ی دل لبریز از عشق تو شد
یا ربم ای عشق من ، این غم پنهانم بین
نوشته شده توسط پوریا جون در پنجشنبه 24 آبان 1386 ساعت 09:11 ق.ظ | لینک ثابت
نــــــامـــه ای كــه هـــرگــز پـســت نـــشـــد
نام تو را اورده ام ودارم عبادت می كنم گرد نگاهت هم دارم زیارت می كنم
دست به دست دیگری ازاین گذشته كارمن اما نمی دانم چرا دارم حسادت می كنم
گفتی دلم را بعد از این دست دیگری دهم شاید تو به خود گفته ای دارم اطاعت می كنم
رفتم كنارپنجره دیدم كه تورا با ..بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیس عادت می كنم
تو التماس می كنی جور فراموشت كنم با التماس اما تورا به خانه دعوت می كنم
گفتی محبت كن برو باشد خدا حافــــظ ولی رفتم كه و باور كنی دارم محبت می كنم
نوشته شده توسط پوریا جون در پنجشنبه 24 آبان 1386 ساعت 09:11 ق.ظ | لینک ثابت

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد که مردمی که آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در یک خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.
پدر پرسید: آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله.
وپدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
اندیشید و به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها ۴ تا.
ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست.
با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر ... تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
نوشته شده توسط پوریا جون در چهارشنبه 23 آبان 1386 ساعت 11:11 ق.ظ | لینک ثابت
میدونی چرا رنگ غروب سرخه؟؟؟ یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش
.
چون خورشید وقتی میبینه من و تو مال همدیگه هستیم آتیش میگیره!!!
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند می دهد
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند
عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید
عشق یعنی ترس
هر روز كه برگی از زندگی ام فرو می ریزد تو را بیشتر دوست می دارم و به دوست و دوست داشتن بیشتر پی می برم و بدان كه همواره ناقوس قلبم به یاد تو و برای تو می تپد كسی كه همیشه و در همه حال به فكر تك ستاره آبی اش است
وصیت نامه ی عشق
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب
بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

آن گاه که در کنار منی دنیا جای بهتری است و در نبود تو تیره و تاریک است.

نوشته شده توسط پوریا جون در چهارشنبه 23 آبان 1386 ساعت 02:11 ق.ظ | لینک ثابت
فهرست اصلی
نویسندگان
<#authors#>
دوستان
نوشته های پیشین
آمار سایت
<#persianstat#>
طراح قالب
POWERED BY